تبليغاتX
دل گوشه

دل گوشه

عاشقانه ها

هر کجا هستم باشم ... آسمان مال من است ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:3  توسط دل انگیز  | 

در آنجا بر فراز قله کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
 صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد
 نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
 من او را دوست دارم دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
 غبار آلوده و بی تاب کوبید
 در زرین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
ز طوفان صدای بی شکیبم
به خود لرزیده در ابری خزیدند
ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستوی داد
ز خاک ره درون حوض کوثر
خدا در خواب رویابار خود بود
بزیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلکهای نقره آلود
 دریغا تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
 به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا می خواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد
 صدا فریاد می زد از سر درد
به هم کی ریزد این خواب طلایی
من اینجا تشنه یک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدایی
مگر چندان تواند اوج گیرد
صدایی دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از صدا دیگر تهی بود
ولی اینجا به سوی آسمانهاست
 هنوز این دیده امیدوارم
خدایا صدا را میشناسی
من او را دوست دارم دوست دارم 

(فروغ فرخزاد)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 5:29  توسط دل انگیز  | 

ای بهار
ای بهار
 ای بهار
تو پرنده ات رها
بنفشه ات به بار
می وزی پر از ترانه
 می رسی پر از نگار
 هرکجا رهگذار تست
شاخه های ارغوان شکوفه ریز
 خوشه اقاقیا ستاره بار
بیدمشک زرفشان
لشکر ترا طلایه دار
 بوی نرگسی که می کنی نثار
برگ تازه ای که می دهی به شاخسار
چهره تو در فضای کوچه باغ
شعر دلنشین روزگار
آفرین آفریدگار
ای طلوع تو
 در میان جنگل برهنه
 چون طلوع سرخ عشق
چون طلوع سرخ عشق
 پشت شاخه کبود انتظار
ای بهار
 ای همیشه خاطرات عزیز
عاقبت کجا ؟
کدام دل ؟
کدام دست ؟
آشتی دهد من و ترا؟
تو به هر کرانه گرم رستخیز
 من خزان جاودانه پشت میز
یک جهان ترانه ام شکسته در گلو
 شعر بی جوانه ام نشسته روبرو
پشت این دریچه های بسته
می زنم هوار
ای بهار ای بهار ای بهار

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 7:33  توسط دل انگیز  | 

من هنوز عاشقم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:23  توسط دل انگیز  | 

تو در راهی ...

                 من رسیده ام .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:57  توسط دل انگیز  | 

ای سراپایت سبز

دستهایت را چون خاطره ای سوزان ٬ در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازشهای لبهای عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد ...

( فروغ )

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:40  توسط دل انگیز  | 

 مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد ٬

و من سالها مذهبی ماندم ٬

بی آنکه خدایی داشته باشم . 

                                          (سهراب سپهری)

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:26  توسط دل انگیز  | 

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره ٬ از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم .

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالها هست که در گوش من آرام ٬ آرام

خش خش گام تو  ٬ تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا خانه کوچک ما ٬ سیب نداشت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:29  توسط دل انگیز  | 

زمان نمی گذرد .

صدای ساعت شماطه ٬ بانگ تکرار است .

خوشا به حال کسی ٬

که لحظه لحظه اش ٬ از بانگ عشق سرشار است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:49  توسط دل انگیز  | 

من بنده آن دمم که ساقی گوید        یک جام دگر بگیر و   من نتوانم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 12:30  توسط دل انگیز  |